تبليغاتX
دور از هیاهو ...
تاريخ : جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ مژده

 

زن که باشی ،

عاقبت یک جایی ،

یک وقتی به قول شازده کوچولو ،

دلت اهلی یک نفر می شود !


دلت ،

برای نوازش هایش تنگ می شود ؛

حتی برای نوازش نکردنش !

تو می مانی و دلتنگی ها ،

تو می مانی و

قلبی که

لحظه های دیدار تند تر می تپد ...


سراسیمه می شوی ،

بی دست و پا می شوی ،

دلتنگ می شوی ،

دلواپس می شوی ،

دلبسته می شوی !

و می فهمی ،

نمی شود "زن" بود و عاشق نشد !



تاريخ : جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ مینا

 

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!

حسین پناهی



تاريخ : شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ سميره
 

دلم می خواد با یه جفت کفش جغجغه دار تا ته کوچه می دویدم بی اینکه درگیر زندگی باشم

دلم می خواد کلی زیر بارون بالا پایین بپرم بی اینکه تا اولین قطره رو میگیرم واسه تو گریه کنم

دلم می خواد همه کاغذ های دفترمو پاره کنم تا تو هیچ صفحه ای از اونو نخونی

دلم میخواد از یه آبنبات خوشحال بشمو واسه رنگ بادکنکم با مینا دعوا کنم بعدم زود باش آشتی کنم

دلم می خواد تا تنهام واسه پول توی قلکم نقشه بکشم نه اینکه واسه دوریت بغض کنم

دلم می خواد بازم با مژده رو تاب وسط حیاط بشینمو سر به سرش بزارم

دلم می خواد به جا تنهایی بازم یه دوست واقعی مثه منصوره داشته باشم که تا مریضمو تنهام اون کنارم باشه مثه وقتی آبله مرغون داشتیم

دلم می خواد بازم یکی چشمامو بگیره و تا بازشون میکنم بازم تورو ببینم

میبینی باز هم همه خاطراتم با تو شروع و به پایان می رسد.....

 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ مینا

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است، هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند.

فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است، دیگری در پی عشق؛ یکی مراد می جوید و یکی مرید.

یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی. به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند.

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند، بلکه تغییر موضوع می دهند. حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد ، آن که آرزویش را از کف داده است، آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است.

تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای، اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری کوچکتر.

گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد، آن گاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود و تو را برای جستن دایره خود ترک می کند.

گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که (او) قطعه گم شده ی تو نبود، گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود، سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و ناگهان گمشده تو ، تو را زیر فشار خرد و له می کند و می رود و احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی.

همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد، زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد..

همیشه همینطور بوده ، برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند، برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند وروحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد، برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد، زیرا تو او را کامل نمی کنی، تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری، گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، بی نیاز از قطعه های گم شده!

این آغاز زایش برایت سخت دردناک است ، زیرا او تو را گذاشته و رفته... وداع با دوران کودکی دردناک است،‌ کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی و راه می افتی و می روی... و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها

بروی و بروی و بروی



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ منصوره

دیشب خسته تر از هروز بودم

کاش میشد گوشه ای مینوشتم ،

خدایا خیلی خسته ام !

فردا صبح بیدارم نکن ...!!



تاريخ : دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ مژده

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها ،

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می‌بیند ،

از دور می‌گوید :

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری !

اما

من مثل هر روزم !

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا ،

همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها ،

حس می کنم گاهی کمی گنگم !

گاهی کمی گیجم

حس می‌کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر ،

این روزها را دوست دارم

گاهی

- از تو چه پنهان -

با سنگها آواز می‌خوانم

و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

این روزها گاهی ،

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم !

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می‌پرستم !!



تاريخ : دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ مژده

 

تو ،

تکراری ترین " حضور " روزگار منی !

و من عجیب ،

به آغوش تو

از آن سوی فاصله ها ،

خو گرفته ام . . .



تاريخ : دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | نویسنده : ❤ سميره
 

گاهی دلم از همه چیز از همه کس میگیرد

از تو که درست سر همان کوچه همیشگی مهرمان رهایم کردی

از خودم که تنها با سکوت و چند قطره اشک رفتنت را به تماشا نشستم

از مردم که دیگر محبت خورشید و مهر ماه را باور ندارند

از باران که دیگر بی دریغ نمی بارد

ازغنچه که امید وا شدن ندارد

از گنجشک که دیگر حوصله نشستن لب حوض کوچکمان را ندارد

از دلم که تنها مانده و خوش است

اما در این میان تنها خداوند است که هنوز مهربانانه نگاهم میکند و همه دلتنگی هایم را با یک نوازش به دست باد می سپارد

در زلال همان باران آمدنت را به انتظار مینشینم و ردی از همان غنچه های قرمز را فرش راهت می کنم

سمیره



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 | نویسنده : ❤ منصوره

دنبال کسی نیستم که وقتی میگم "میرم"


بگه : "نـــــــرو!"


کسی رو میخــــــــــوام که وقتی گفتم میـــــرم


بگه : "صب کن منــــــم
باهات بیـــــــام،


تنـــــها


نـــــــــــــــرو"!



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | نویسنده : ❤ منصوره

 

دلـــم

بـرای تـو کـه نــه

ولـــی..

بــرای روزهــای بــا هــم بـودنــمــان تـــنــگ شـــده ..

بـرای تـو کـــه نـه

  ولـی..

بـــرای مــواظـب خــودت بــاش گفتن تـــنـــگ شـــده ..

بــرای تــو کــه نــه

ولـی..

 بــرای نــگــاهـی کــه تــا پـیــچ ســر کــوچـه تــعـقــیـبـ مـی کـرد

تـنـگ شـده ..

بـرای تــو کــه نـه

ولـی..

بـرای دلــی کــه نــگــرانــت مـی شــد تــنـگ شـده ..

 

 



خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود